تبليغاتX
تقدیم به عاشقان شعر وادب فارسی

تقدیم به عاشقان شعر وادب فارسی

شعر زبان نا گفته هاست

این شعر سروده خودمه لطفا نظرتونو بگین دوستان

 

 

تقدیم به آ ن که دوستش داشتم اما رفت

 

 

بی تو من باز غریب و تک و تنها چه کنم                  تو نباشی میون این غم دنیا چه کنم

 

بی تو من غرق درون دل دریا چه کنم                      یاد تو تیشه به ریشم میزنه با دل شیدا چه کنم

 

تو که رفتی همه شادیهام عذاب شد چه کنم                 تموم عشق و وجودم یهویی نقش بر آب شد چه کنم

 

تو که رفتی همه جا پر از سکوته چه کنم                  همه زندگیم توی جهان هپروته چه کنم

 

تو که رفتی با دل پر ز تمنا چه کنم                         بی تو تاریک شده دنیام تک و تنها چه کنم

 

تو نباشی با غم امروز و فردات چه کنم                  شبها با خاطره و یادت و رویات چه کنم

 

بیا برگرد زندگیم پر از جنونه چه کنم                   دل من پر از غم و غرق ز خون چه کنم

 

                                                                             شاعر: پرهام س


 

نوشته شده توسط پرهام در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 ساعت 12:56 موضوع | لینک ثابت


شبي پسر کوچکي پيش مادرش که در آشپزخانه مشغول کار بود

رفت و يک برگ کاغذ را به او داد.

مادر دستهايش را تميز کرد و نوشته ها را با صداي بلند خواند.

پسر با خط بچه گانه نوشته بود:

کوتاه کردن چمن باغچه:۳۰۰۰تومان

مرتب کردن اتاق خوابم:۱۰۰۰ تومان

مراقبت از برادر کوچکم:۲۰۰۰ تومان

بيرون بردن سطل زباله:۵۰۰۰ تومان

نمره ي خوبي که امروز تو درس رياضي گرفتم:۶۰۰۰ تومان

جمع بدهي شما به من۱۷۰۰۰تومان

مادر در حالي که به چشمان منتظر پسر نگاه مي کرد

چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت

پشت برگه صورت حساب پسراين عبارت را نوشت :

بابت سختي۹ماه که در وجودم رشد کردي :هيچ

بابت تمام شبهايي که بر بالينت نشستم و برايت دعا کردم :هيچ

بابت تمام عذاب هايي که در اين چند سال برايت کشيدم تا بزرگ شوي :هيچ

بابت نظافت - غذا و اسباب بازي هايت :هيچ

و اگر همه ي اينها را جمع بزني خواهي ديد که

هزينه ي عشق واقعي من به تو هيچ است

وقتي پسر آنچه را که مادرش نوشته بود خواند

در حالي که چشمانش پر از اشک بود و به چشمان مادرش

نگاه ميکرد گفت مامان :

دوستت دارم

آنگاه قلم را برداشت و زير صورت حساب نوشت

پرداخت شد


 

نوشته شده توسط پرهام در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 ساعت 12:39 موضوع | لینک ثابت


حتمابخوانید:قشنگترین و زیبا ترین جملات ...

هر وقت که زمین خوردی ، دست کم چیزی از زمین بردار...
--------------------
اگر می خواهید اخلاق کسی را امتحان کنید ، به او قدرت بدهید.
--------------------
اگر تمام شب را برای از دست دادن خورشید ، اشک بریزی ، لذت دیدن ستاره ها را از دست می دهی.
--------------------
به نور نگاه کن ! سایه ها پشت سرت خواهند بود.
--------------------
هرگز امیدی را از کسی سلب نکن ، شاید این تنها چیزی است که او دارد.
--------------------
حسود فکر می کند که اگر پای همسایه اش بشکند ، او بهتر می تواند راه برود.
--------------------
کسی که کاری نمی کند ، اشتباهی نمی کند و کسی که اشتباهی نمی کند ، چیزی یاد نمی گیرد.
--------------------
خوش بین باشید ، اما خوش بین دیرباور.
--------------------
کسی که سوال می پرسد ، چند دقیقه احمق است اما کسی که سوال نمی پرسد ، برای همیشه احمق است.
--------------------
برای هر مشکلی دست کم دو راه حل وجود دارد ، سکوت و صبر و گذر زمان
--------------------
زیاد زیستن آرزوی همه است اما خوش زیستن ، آرمان یک عده معدود.
--------------------
من به شانس خیلی اعتقاد دارم ، چون هر وقت که تلاش می کنم ، شانس می آورم.
--------------------
ارزش هر کس به اندازه چیزی است که به دنبال آن است.
--------------------
مردم اغلب از بی وقتی شکایت می کنند ، در حالی که مشکل اصلی بی هدفی است.
--------------------
پول بر عاقلان خدمت می کند و بر جاهلان ، حکومت.
--------------------
پرستویی که به فکر مهاجرت است از ویرانی اشیانه نمی ترسد.
--------------------

مارک تواين مي گويد: بهتر است دهان خود را ببنديد و ابله به نظر برسيد تا اينکه آن را باز کنيد و همه ترديدها را از ميان ببريد
-----------------------------

انسان بزرگ نيست جز به وسيله ي فكرش, شريف نيست جز به واسطه ي احساساتش و قابل احترام نيست جز به سبب اعمال نيكش
-------------

هيچ وقت از خدا نخواه که همه ي دنيا مال تو باشه ... هميشه از خدا بخواه کسي که همه ي دنياي توست مال کسي ديگه نباشه
----------------------------------

کاش روز ديدنت فردا نبود!!! کاش ميشد هيچ تنها نبود ... کاش ميشد ديدنت رويا نبود ..... گفته بودي با تو مي مانم !! ولي ..... رفتي و گفتي و اينجا جا نبود .... ساليان سال تنها مانده ام ..... شايد اين رفتن سزاي من نبود ...... من دعا کردم براي بازگشت ...... دست هاي تو ولي بالا نبود ...... باز هم گفتي که فردا ميرسي ...... کاش روز ديدنت فردا نبود !!!
-----------------------------------------------------------------
يکي ميدونه كه دوستش داري، يکي نميدونه دوستش داري! بيچاره اوني که فکر ميکنه دوستش داري!!
---------------------------------------

فردا روز دیگری است که بی تو بر عمر تلف شده افزوده میشود.همین روزها روز رفتن از راه می رسد و من طوری از خیال تو گم می شوم که انگار هرگز نبوده ام....!
---------------------

بهترین پیروزی ،پیروزی بر نفس است.ما با عوض کردن خود می توانیم تمام زندگی و گرایشهای اطرافیان خود را به سادگی عوض کنیم.
----------------------

مطمئن ترین اصل در طول زندگی خودسازی است نه اصلاح دیگران
-----------------------------

در زندگی دو چیز است که انسان می تواند به ان دست یابد: اول به دست اوردن آرزوها...و سپس لذت بردن از آنها. خردمندترین انسانها دومی انتخاب می کنند
------------------------------

روز تولدم را فراموش کردی..... گفتم گرفتاری
سالگرد آشنائیمان را از یاد بردی.... گفتم مشکل داری
زیبایی لبخندم را نادیده گرفتی..... گفتم غصه داری
محبتهایم را از یاد بردی..... گفتم گله و شکایت داری
ولی حالا خودم را فراموش کردی... نمی دانم چه بهانه ای برای دلم بتراشم
--------------------------------------------

به چه مشغول کنم دیده و دل را که ... مدام دل ترا می طلبد ، دیده ترا می جوید
---------------------

گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه.... به آب زمزم و کوثر هم سفید نتوان کرد
-------------------------

در بیکرانه های زندگی دو چیز افسونم می کند:
آبی آسمان را که می بینم و می دانم که نیست
خدایی را که نمی بینم و می دانم هست
------------------
مهم نیست که در زندگی چه داری ، بلکه مهم این است که چه کسی را در زندگی داری
------------------------

سردی این نگاه را تو بشکن ، فاصله سزای ما نیست
تو بمان برای همیشه ، این جدایی حق ما نیست
-----------------

کاش می دانستی ما را فرصت آن نیست که روزهای رفته را از سرگیریم و لحظه های بی بازگشت را تمنا کنیم. کاش می دانستی فردا چه اندازه دیر است برای زیستن، و چه اندازه زود است برای مردن
----------------------------

تو که همدردی مرا یاری بده.... به من عاشق امیدواری بده
اگر عشق با ما سر یاری نداشت... تو به من قول وفاداری بده
-------------------------

به من نخند یک روز دلت دل به کسی می بنده
آن روز می بینی عاشقی گریه داره یا خنده
منم یه روز می خندیدم به اشک سرد عاشق
باور نمی کرد دل من ناله و درد عاشق
------------------

بی تو هرگز...... با تو... باید ازمامانم اجازه بگیرم!!!
--------------------------

مردی که کوه را از ميان برداشت کسی بود که شروع به برداشتن سنگ ريزه ها کرد.
--------------------------------------------------------

در مصرع بعد هم تو را مي بوسم
ايراد ندارد ! به کسي چه! اصلا
شعر خودم است من تو را مي بوسم
بي دغدغه همچنان تو را مي بوسم
بي بوسه عزيز! در خودم ميپوسم
آنقدر به بوسه ي تو معتادم که
يک قافيه در ميان تو را مي بوسم
دل مي شود از تو قرص با يک بوسه
احوال مرا بپرس با يک بوسه
لبهاي تو نسخه ي مرا پيچيدند
صبح و شب و ظهر قرص با يک بوسه
---------------------------------

ما چون ز دري پاي کشيديم ،کشيديم... اميد ز هر کس که بريديم ، بريديم... دل نيست کبوتر که چو برخاست نشيند از گوشه ي بامي که پريديم ، پريديم... رم دادن صيدِ خود از آغاز غلط بود حالا که رماندي و رميديم ، رميديم... صد باغ بهارست و صلاي گل و گلشن گر ميوه ي يک باغ نچيديم ، نچيديم... وحشي ! سبب دوري و اين قسم سخن ها آن نيست که ما هم نشنيديم ، شنيديم
-----------------------------
-
زن به شوهرش میگه: میخوای دفتره یادداشتت باشم تا همیشه همراهت باشم؟ مرد: عزیزم سر رسیدم باش تا هر سال عوضت كنم
------------------------------

تنها بنائي که هر چه بيشتر بلرزه ، محکمتر مي شه ، دل است
-----------------------

5- آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته ای، از این آشفته ام که دیگر نمی توانم تو را باور کنم.
--------------------------------
4-انسان مانند یک هواپیمای سه موتوره است که :
موتور وسط ارتباط با خدا،
موتور دست راست ارتباط با خود (اعتمادبه نفس)
و موتور دست چپ ارتباط با دیگران است.
درصورت روشن بودن این سه موتور انسان اوج می گیرد.
------------------------------------

بسیاری از مردم; خوشبختی را می جویند، مثل اینکه کسی کلاه روی سرش باشد و آن را بجوید.
-------------------------

هرگز امید را از کسی نگیرید، شاید این تنها چیزی باشد که دارد.
-------------------------------

تا منظره ای زیبا برای دیدن و کاری زیبا برای انجام دادن هست، زندگی معنی دارد.
--------------------------
برای اولین و آخرین بار زندگی کنید و تک تک روزهای آن را به عنوان یک زندگی مستقل به حساب بیاورید
-----------------------
کي چه گلي دوست داره؟
نجار:ميخک
دزد:شب بو
قصاب:گل گاو زبون
پارچه فروش:اطلسي
دندون پزشک:مينا
و من...
من تو رو دوست دارم ،تو زيباترين و نازترين گلي هستي که من دوستش دارم...
------------------------------

ما و مجنون درس عشق از یک ادیب آموختیم
او به ظاهر گشت عاشق ، ما به معنی سوختیم
--------------------

من زندگی را از درختان آموختم ، شکست را پذیرفتم و دوباره جوانه زدم .
------------------------

هر سد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد . . .
----------------------------------

عشق مثل يه شيشه ترشي بندري ميمونه كه اگه يه ذره ازش بچشي با حرص و ولع تا آخرشو مي خوري، اما وقتي تموم شد تازه مي فهمي كه چه آتيشي به جون خودت زدي
پس هر وقت هوس عاشق شدن كردي ، دنبال ترشي انداز بگرد نه ترشي فروش . . .
---------------------------

ميدوني آدما بين الف تا ي قرار دارند.بعضي ها مثل" ب "برات ميميرند،مثل" د "دوستت دارند،مثل" ع "عاشقت ميشوند، مثل " م " منتظر مي مونند تا يه روز مثل " ي " يارت بشن.
-------------------------

چقدر سخته كه دلت مي خواد سرتو باز به ديواري تكيه بدي كه يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده . .
--------------------------------------------

بعضي عشقا مثل حضرت نوح مي مونن ( بعضيا از ترس طوفان ميان پيشت)
بعضي عشقا مثل حضرت آدمه ( خوبيش اينه كه اولين عشقته )
بعضي عشقا مثل حضرت ابراهيمه ( بايد همه چيزتو قربوني كني )
بعضي عشق ها هم مثل حضرت مسيحه ( آخرش به صليب كشيده ميشي)
بعضي عشق ها هم مثل حضرت موسي هستن ( تا يه كمي دور ميشي يه گوساله مياد جاتو مي گيره )
-------------------------------------------

من آن گلبرگ مغرورم که ميميرم ز بي آبي ولي با خفت و خواري پي شبنم نمي گردم
-----------------------------
چه دعایی کنمت بهتر از این: خنده هایت از ته دل، گریه هایت از سر شوق
.................................................


 

نوشته شده توسط پرهام در شنبه بیست و هفتم تیر 1388 ساعت 13:35 موضوع | لینک ثابت


يك روز اخر

كسی كه هزار سال زیست



دو روز مانده به پایان عمر تازه فهمید كه هیچ زندگی نكرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت. خدا سكوت كرد. جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت. خدا سكوت كرد. آسمان و زمین را به هم ریخت. خدا سكوت كرد.

به پر و پای فرشته‌و انسان پیچید خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد. خدا سكوتش را شكست و گفت: عزیزم، اما یك روز دیگر هم رفت. تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها یك روز دیگر باقی است. بیا و لااقل این یك روز را زندگی كن.

لا به لای هق هقش گفت: اما با یك روز… با یك روز چه كار می توان كرد؟ … خدا گفت: آن كس كه لذت یك روز زیستن را تجربه كند، گویی هزار سال زیسته است و آنكه امروزش را در نمی‌یابد هزار سال هم به كارش نمی‌آید. آنگاه سهم یك روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی كن.

او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش می‌درخشید. اما می‌ترسید حركت كند. می‌ترسید راه برود. می‌ترسید زندگی از لا به لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد… بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده‌ای دارد؟ بگذارد این مشت زندگی را مصرف كنم.

آن وقت شروع به دویدن كرد. زندگی را به سر و رویش پاشید. زندگی را نوشید و زندگی را بویید. چنان به وجد آمد كه دید می‌تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشید بگذارد. می تواند ….

او در آن یك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمینی را مالك نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما ….

اما در همان یك روز دست بر پوست درختی كشید، روی چمن خوابید، كفشدوزدكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی كه او را نمی‌شناختند سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان یك روز آشتی كرد و خندید و سبك شد. لذت برد و سرشار شد و بخشید. عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

او در همان یك روز زندگی كرد، اما فرشته‌ها در تقویم خدا نوشتند: امروز او درگذشت. كسی كه هزار سال زیسته بود!

 


 

نوشته شده توسط پرهام در شنبه بیست و هفتم تیر 1388 ساعت 13:25 موضوع | لینک ثابت


سلام خدمت همه دوستان خوبم

 

این بار می خوام یه داستان واستون بنویسم

 

خوب بخونید و بهش فکر کنید میدونم مثل من ازش خوشتون میاد

 

داستان جالبی تقریبا مثل زندگی منه البته با کمی تفاوت

 

 

شکلات

 

با یه شکلات شروع شد.من یه شکلات گذاشتم تو دستش اونم یه شکلات

 

 گذاشت تو دستم

 

من بچه بودم .اونم بچه بود.سرمو بالا کردم اونم سرشو بالا کرد

 

دید که منو می شناسه.خندیدم.گفت:دوستیم.گفتم:دوست دوست

 

گفت تا کجا؟ گفتم:دوستی که تا نداره

 

گفت:تا مرگ

 

خندیدم و گفتم:من که گفتم تا نداره

 

گفت:باشه تا پس از مرگ

 

گفتم:نه نه نه نه.تا نداره

 

گفت:قبول تا اونجا که همه دوباره زنده می شن. یعنی زندگی پس از

مرگ.

 

 بازم با هم دوستیم تا بهشت

 

تا جهنم تا هر کجا که باشه من و تو با هم

 

 دوستیم.خندیدم گفتم تو براش تا هر کجا که دلت می خواد یه 

 

تا بذار اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا اما من براش تا

 

نمیذارم .نگام کرد.نگاش کردم.

 

باور نمی کرد.می دونستم اون می خواست حتما دوستی ما تا داشته

 

 باشه.

 

دوستی بدون تا رو نمیفهمید

 

گفت: بیا برا دوستیمون یه نشونه بذاریم.

 

گفتم:باشه تو بذار

 

گفت:شکلات.هر بار که همدیگرو می بینیم یه شکلات مال تو یکی مال

 

 من.باشه. گفتم:باشه

 

هر بار یه شکلات می ذاشتم تو دستش.اونم یه شکلات می ذاشت تو

 

دست من

 

باز همدیگرو نگاه می کردیم یعنی که دوستیم.دوست دوست

 

من تندی شکلاتمو بازمی کردم وتند تند میمیکیدم

میگفت:شکمو.تو دوست شکموی منی

 

و شکلاتشو می ذاشت تو یه صندوقچه ی

 

کوچولو.میگفتم:بخورش. میگفت:تموم میشه.

 

می خوام تموم نشه میخوام برا همیشه بمونه.صندوقش

 

 پر از شکلات شده بود

 

و هیچ کدومشو نمی خورد.من همشو خورده بودم

 

گفتم:اگه یه روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن یا کرمها اون

 

 وقت چیکار میکنی

 

گفت:مواظبشون هستم.میگفت:می خوام نگهشون دارم

 

تا موقعی که دوست هستیم

 

و من شکلاتمو می ذاشتم تو دهنم و می گفتم: نه نه نه نه تا نه . دوستی

 

 که تا نداره

 

یک سال.دو سال چهار سال هفت سال ده سال بیست سالی شده

 

اون بزرگ شده منم بزرگ شدم. من همه شکلاتامو خوردم .اون همه

 

 شکلاتاشو نگه داشته

 

اون آمده امشب تا خداحافظی کنه می خواد بره.بره اون دور

 

دورا.میگه:میرم  اما زود بر می گردم

 

من که می دونم میره و بر نمی گرده . یادش رفت شکلات به من بده

 

من که یادم نرفته . یه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم:این برای خوردنه.

 

یه شکلاتم گذاشتم کف اون دستش اینم آخرین شکلات برای صندوقچه

 

 کوچیکت

 

یادش رفته بود که صندوقی داره برا شکلاتاش. هر دوتا رو

 

خورد.خندیدم می دونستم دوستی من تا نداره

 

می دونستم دوستی اون تا داره مثل همیشه

 

خوب شد همه شکلاتامو خوردم اما اون هیچ کدومشو نخورد

 

حالا با یه صندوقچه پر از شکلات چیکار میکنه؟


 

نوشته شده توسط پرهام در یکشنبه بیستم آبان 1386 ساعت 22:38 موضوع | لینک ثابت


سلام به همه ی دوستان عزیز شرمنده سرم شلوغ بود چند وقت آپ نکردم

 

این شعر سروده خودمه ببخشین اگه قشنگ نیست

 

از این به بعد شعرهای خودمو می نویسم براتون

 

 

 

عشق سوخته

 

امشب دو چشم خسته دارد هوای باران

 

آه ای خدای عالم تا کی فراق یاران

 

 

 

دردی نشسته در دل می کاهد از روانم

 

آخر به کی جدایی بر لب رسیده جانم

 

 

 

درون خسته من گرفته حس سردی

 

یارب ببین تو حالم با قلب من چه کردی

 

 

 

یارب پرنده ی عشق پر زد از آشیانم

 

آبی نمانده دیگر در ابر دیدگانم

 

 

 

کشتی شکسته ام من در منجلاب هستی

 

هوش از سرم پریده حتی بدون مستی

 

 

 

یارب گل قشنگم رفت از کفم چه آسان

 

پژمرده باغ عمرم گردیده رو به پایان

 

 

 

من می نویسم این شعر تنها برای یارم

 

از ذهن خسته ی من این هست یادگارم

 

 

 

ای هستی وجودم رسم جهان چنین است

 

دوری نصیب ما شد قصه مان همین است

 

 

 

ای یار دلنوازم بشنو تو این کلامم

 

خوشبختی دل توست تنها امید راهم

 

 

 

ای نازنین عمرم گویم خدانگهدار

 

پر می کشد دل من هر دم برای دیدار

 

 

                                                     شاعر:پرهام.س  ۱۵/۸/۸۶

 


 

نوشته شده توسط پرهام در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 ساعت 21:25 موضوع | لینک ثابت


 

تقديم به دوستي كه خواستار اشعار مهدي اخوان ثالث شده بود

 

فسانه

 

گویا دگر فسانه به پایان رسیده بود


دیگر نمانده بود برایم بهانه ای


جنبید مشت مرگ و در آن خاک سرد گور


می خواست پر کند


روح مرا ، چو روزن تاریکخانه ای


اما بسان باز پسین پرسشی که هیچ


دیگر نه پرسشی ست از آن پس نه پاسخی


چشمی که خوشترین خبر سرنوشت بود


از آشیان ساده ی روحی فرشته وار


کز روشنی چو پنجره ای از بهشت بود


خندید با ملامت ، با مهر ، با غرور


با حالتی که خوشتر از آن کس ندیده است


کای تخته سنگ پیر


ایا دگر فسانه به پایان رسیده است ؟


 چشمم پرید ناگه و گوشم کشید سوت


خون در رگم دوید


امشب صلیب رسم کنید ، ای ستاره ها


برخاستم ز بستر تاریکی و سکوت


گویی شنیدم از نفس گرم این پیام


عطر نوازشی که دل از یاد برده بود


اما دریغ ، کاین دل خوشباورم هنوز


باور نکرده بود


کآورده را به همره خود باد برده بود


گویی خیال بود ، شبح بود، سایه بود


یا آن ستاره بود که یک لمحع زاد و مرد


چشمک زد و فسرد


لشکر نداشت در پی ، تنها طلایه بود


ای آخرین دریچه ی زندان عمر من

 
ای واپسین خیال شبح وار سایه رنگ


از پشت پرده های بلورین اشک خویش


با یاد دلفریب تو بدرود می کنم


روح تو را و هرزه درایان پست را


با این وداع تلخ ملولانه ی نجیب


خشنود می کنم


من لولی ملامتی و پیر و مرده دل


تو کولی جوان و بی آرام و تیز دو


رنجور می کند نفس پیر من تو را


حق داشتی ، برو


احساس می کنم ملولی ز صحبتم


آن پکی و زلالی لبخند در تو نیست


و آن جلوه های قدسی دیگر نمی کنی


می بینمت ز دور و دلم می تپد ز شوق


می بینم برابر و سر بر نمی کنی

 
این رنج کاهدم که تو نشناختی مرا


در من ریا نبود صفا بود هر چه بود


من روستاییم ، نفسم پک و راستین


باور نمی کنم که تو باور نمی کنی


 این سرگذشت لیلی و مجنون نبود - آه


شرم ایدم ز چهره ی معصوم دخترم


حتی نبود قصه ی یعقوب دیگری


 این صحبت دو روح جوان ، از دو مرد بود


یا الفت بهشتی کبک و کبوتری


اما چه نادرست در آمد حساب من


از ما دو تن یکی نه چنین بود ، ای دریغ


 غمز و فریبکاری مشتی حسود نیز


 ما را چو دشمنی به کمین بود ، ای دریغ


 مسموم کرد روح مرا بی صفاییت


 بدرود ، ای رفیق می و یار مستی ام


من خردی تو دیدم و بخشایمت به مهر


ور نیز دیده ای تو ، ببخشای پستی ام


 من ماندم و ملال و غمم ، رفته ای تو شاد


 با حالتی که بدتر از آن کس ندیده است


ای چشمه ی جوان


 گویا دگر فسانه به پایان رسیده است

Image hosted by TinyPic.com

 

قصه ای از شب

 

 شب است 


 شبی آرام و باران خورده و تاریک


 کنار شهر بی غم خفته غمگین کلبه ای مهجور


فغانهای سگی ولگرد می اید به گوش از دور


 به کرداری که گویی می شود نزدیک


درون کومه ای کز سقف پیرش می تراود گاه و بیگه قطره هایی زرد


زنی با کودکش خوابیده در آرامشی دلخواه


 دود بر چهره ی او گاه لبخندی


که گوید داستان از باغ رؤیای خوش ایندی


 نشسته شوهرش بیدار ، می گوید به خود در سکت پر درد


 گذشت امروز ، فردا را چه باید کرد ؟


کنار دخمه ی غمگین


سگی با استخوانی خشک سرگرم است


دو عابر در سکوت کوچه می گویند و می خندند


دل و سرشان به می ، یا گرمی انگیزی دگر گرم است


شب است


شبی بیرحم و روح آسوده ، اما با سحر نزدیک

 
نمی گرید دگر در دخمه سقف پیر


و لیکن چون شکست استخوانی خشک


به دندان سگی بیمار و از جان سیر


زنی در خواب می گرید


نشسته شوهرش بیدار


خیالش خسته ، چشمش تار

Image hosted by TinyPic.com

آب و آتش

 

 آب و آتش نسبتی دارند جاویدان 


 مثل شب با روز ، اما از شگفتیها


ما مقدس آتشی بودیم و آب زندگی در ما


 آتشی با شعله های آبی زیبا


آه


 سوزدم تا زنده ام یادش که ما بودیم


 آتشی سوزان و سوزاننده و زنده


چشمه ی بس پکی روشن

 
 هم فروغ و فر دیرین را فروزنده


هم چراغ شب زدای معبر فردا


آب و آتش نسبتی دارند دیرینه


 آتشی که آب می پاشند بر آن ، می کند فریاد


 ما مقدس آتشی بودیم ، بر ما آب پاشیدند


 آبهای شومی و تاریکی و بیداد

من همان فریادم ، آن فریاد غم بنیاد


هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود


من نخواهم برد ، این از یاد


 کآتشی بودیم بر ما آب پاشیدند


 گفتم و می گویم و پیوسته خواهم گفت


ور رود بود و نبودم


همچنان که رفته است و می رود


بر باد

 

                                                                     شاعر:مهدي اخوان ثالث

Image hosted by TinyPic.com



 

 




 

نوشته شده توسط پرهام در جمعه سی ام شهریور 1386 ساعت 21:11 موضوع | لینک ثابت


دست طلب

 

دسـت از طـلـب ندارم تا کام مـن برآید


یا تـن رسد بـه جانان یا جان ز تـن برآید


بگـشای تربـتـم را بـعد از وفات و بنگر


کز آتـش درونـم دود از کـفـن برآید


بـنـمای رخ که خلقی واله شوند و حیران


بگـشای لـب کـه فریاد از مرد و زن برآید


جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانش


نـگرفـتـه هیچ کامی جان از بدن برآید


از حـسرت دهانـش آمد به تنـگ جانـم


خود کام تنـگدسـتان کی زان دهـن برآید


گویند ذکر خیرش در خیل عـشـقـبازان


هر جا کـه نام حافظ در انـجـمـن برآید

 

                                                                             شاعر:حافظ

 

ترس

 

شب تيره و ره دراز و من حيران

 

فانوس گرفته او به راه من

 

بر شعله بی شكيب فانوسش

 

وحشت زده می دود نگاه من

 

 

 

بر ما چه گذشت؟ كس چه می داند

 

در بستر سبزه های تر دامان

 

گوئی كه لبش به گردنم آويخت

 

الماس هزار بوسه سوزان

 

 

 

بر ما چه گذشت؟ كس چه می داند

 

من او شدم ... او خروش درياها

 

من بوته وحشی نيازی گرم

 

او زمزمه نسيم صحراها

 

 

 

من تشنه ميان بازوان او

 

همچون علفی ز شوق روئيدم

 

تا عطر شكوفه های لرزان را

 

در جام شب شكفته نوشيدم

 

 

 

باران ستاره ريخت بر مويم

 

از شاخه تک درخت خاموشی

 

در بستر سبزه های تر دامان

 

من ماندم و شعله های آغوشی

 

 

 

می ترسم از اين نسيم بی پروا

 

گر با تنم این چنین درآویزد

 

ترسم كه ز پيكرم ميان جمع

 

عطر علف فشرده برخيزد

 

            

                                                شاعر:فروغ فرخزاد

 

 

جهنم سرگردان

 

شب را نوشيده ام


و بر اين شاخه هاي شكسته مي گريم.


مرا تنها گذار


اي چشم تبدار سرگردان !


مرا با رنج بودن تنها گذار.


مگذار خواب وجودم را پر پر كنم.


مگذار از بالش تاريك تنهايي سر بردارم


و به دامن بي تار و پود روياها بياويزم.



سپيدي هاي فريب


روي ستون هاي بي سايه رجز مي خوانند.


طلسم شكسته خوابم را بنگر


بيهوده به زنجير مرواريد چشم آويخته.


او را بگو


تپش جهنمي مست !


او را بگو: نسيم سياه چشمانت را نوشيده ام.


نوشيده ام كه پيوسته بي آرامم.


جهنم سرگردان!


مرا تنها گذار.

 

                                                   شاعر:سهراب سپهری


 

نوشته شده توسط پرهام در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 ساعت 13:15 موضوع | لینک ثابت


 

 تو بودی

 

دل تو وصلتی با شیشه دارد

به خاک مهربانی ریشه دارد

 

تو تکرار نفس در سینه هایی

تو استمراری از آئینه هایی

 

تو در قحطی عشق پا بند بودی

تو خند یدی ولی در بند بودی

 

ذ لال آب را آبی ترینی

برای عشق پاکم بهترینی

 

تو در آیینه ها تکثیر گشتی

تو از خواب شفق تعبیر گشتی

 

تو مفهو م گل آلاله هستی

تو تصویری برای ژاله هستی

 

تو تفسیر صداقتها و نوری

تو در مرگ شقایقها صبوری

 

برای ساقه هایم ریشه هستی

تو از جنس لطیف شیشه هستی

 

تو بودی ساکن کوی شقا یق

دلیل سرخی روی شقایق

 

به لهن آبی آب از تو گفتم

به رنگ شعر مهتاب از تو گفتم

 

تو هم رنگ گل آیینه هستی

صمیمی با صفا بی کینه هستی

 

نگاه تو شمیم آب دارد

و جادویی برای خواب دارد

 

ز احساسم بیان آخرینی

چو باران بر عطش شور آفرینی

 

                                    شاعر:مژگان كشوري

 

همراه

تنها در بي چراغي شب ها مي رفتم

 

دست هايم از ياد مشعل ها تهي شده بود.


همه ستاره هايم به تاريكي رفته بود

.
مشت من ساقه خشك تپش ها را مي فشرد.


لحظه ام از طنين ريزش پيوند ها پر بود.


تنها مي رفتم ، مي شنوي ؟ تنها.


من از شادابي باغ زمرد كودكي براه افتاده بودم.


آيينه ها انتظار تصويرم را مي كشيدند،


درها عبور غمناك مرا مي جستند.


و من مي رفتم ، مي رفتم تا در پايان خودم فرو افتم.


ناگهان ، تو از بيراهه لحظه ها ، ميان دو تاريكي ، به من پيوستي.


صداي نفس هايم با طرح دوزخي اندامت در آميخت:


همه تپش هايم از آن تو باد، چهره به شب پيوسته !

 

 همه تپش هايم

من از برگريز سرد ستاره ها گذشته ام


تا در خط هاي عصياني پيكرت شعله گمشده را بربايم.


دستم را به سراسر شب كشيدم ،


زمزمه نيايش در بيداري انگشتانم تراويد.


خوشه فضا را فشردم،


قطره هاي ستاره در تاريكي درونم درخشيد.


و سرانجام

 
در آهنگ مه آلود نيايش ترا گم كردم.

ميان ما سرگرداني بيابان هاست.


بي چراغي شب ها ، بستر خاكي غربت ها ، فراموشي آتش هاست.


ميان ما "هزار و يك شب" جست و جوهاست
.

 

                                 شاعر:سهراب سپهري

 

نهانخانـه

 

در نهانخانـه عشرت صنـمی خوش دارم

 
کز سر زلف و رخش نعـل در آتـش دارم

 


عاشـق و رندم و میخواره به آواز بـلـند


وین همـه منصـب از آن حور پریوش دارم

 


گر تو زین دست مرا بی سر و سامان داری


مـن بـه آه سحرت زلف مـشوش دارم

 

 
گر چنین چهره گشاید خط زنگاری دوسـت


مـن رخ زرد بـه خونابه منـقـش دارم

 


گر بـه کاشانـه رندان قدمی خواهی زد


نقـل شـعر شکرین و می بی‌غش دارم

 


ناوک غـمزه بیار و رسن زلف کـه مـن


جـنـگ‌ها با دل مـجروح بلاکـش دارم

 


حافظا چون غم و شادی جهان در گذر است


بهتر آن است که من خاطر خود خوش دارم

 

                                                   شاعر:حافظ

 

 

بـنده عشق

 

فاش می‌گویم و از گفته خود دلـشادم

 
بـنده عشقـم و از هر دو جهان آزادم

 


طایر گلشن قدسم چه دهـم شرح فراق


کـه در این دامگه حادثه چون افـتادم

 


مـن ملک بودم و فردوس برین جایم بود


آدم آورد در این دیر خراب آبادم

 


سایه طوبی و دلجویی حور و لـب حوض


بـه هوای سر کوی تو برفـت از یادم

 

 
نیسـت بر لوح دلم جز الف قامت دوست


چـه کـنـم حرف دگر یاد نداد استادم

 


کوکـب بخـت مرا هیچ منجم نشناخت


یا رب از مادر گیتی به چـه طالـع زادم

 

 
تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق

 
هر دم آید غمی از نو بـه مـبارک بادم

 


می خورد خون دلم مردمک دیده سزاست


کـه چرا دل به جگرگوشـه مردم دادم

 


پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشـک


ور نـه این سیل دمادم بـبرد بـنیادم

 

                                                      شاعر:حافظ

 

خاک شیراز

 

نـماز شام غریبان چو گریه آغازم


بـه مویه‌های غریبانـه قصـه پردازم

 


بـه یاد یار و دیار آن چنان بـگریم زار


کـه از جهان ره و رسم سـفر براندازم

 


مـن از دیار حبیبم نـه از بـلاد غریب


مـهیمـنا بـه رفیقان خود رسان بازم

 


خدای را مددی ای رفیق ره تا مـن


بـه کوی میکده دیگر عـلـم برافرازم

 


خرد ز پیری مـن کی حـساب برگیرد


کـه باز با صنمی طفل عشق می‌بازم

 


بـجز صبا و شمالم نمی‌شناسد کس


عزیز مـن که بجز باد نیست دمـسازم

 


هوای مـنزل یار آب زندگانی ماسـت


صـبا بیار نـسیمی ز خاک شیرازم

 


سرشکم آمد و عیبم بگفت روی به روی


شـکایت از که کنم خانگیست غمازم

 


ز چنگ زهره شنیدم که صبحدم می‌گفت

 
غـلام حافـظ خوش لهجه خوش آوازم

 

                                               شاعر:حافظ

 

 


 

نوشته شده توسط پرهام در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 ساعت 22:24 موضوع | لینک ثابت


 

دختر و بهار

 

دختر كنار پنجره تنها نشست و گفت

ای دختر بهار حسد می برم به تو

عطر و گل و ترانه و سرمستی ترا

با هر چه طالبی بخدا می خرم ز تو

 

بر شاخ نوجوان درختی شكوفه ای

با ناز می گشود دو چشمان بسته را

می شست كاكلی به لب آب نقره فام

آن بال های نازك زيبای خسته را

 

خورشيد خنده كرد و ز امواج خنده اش

بر چهر روز روشنی دلكشی دويد

موجی سبك خزيد و نسيمی به گوش او

رازی سرود و موج بنرمی از او رميد

 

خنديد باغبان كه سرانجام شد بهار

ديگر شكوفه كرده درختی كه كاشتم

دختر شنيد و گفت چه حاصل از اين بهار

ای بس بهارها كه بهاری نداشتم

 

خورشيد تشنه كام در آنسوی آسمان

گوئی ميان مجمری از خون نشسته بود

می رفت روز و خيره در انديشه ئی غريب

دختر كنار پنجره محزون نشسته بود

 

                                                 شاعر:فروغ فرخزاد

  


 

نوشته شده توسط پرهام در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 ساعت 23:5 موضوع | لینک ثابت


 

 

بعدها



مرگ من روزی فرا خواهد رسيد


در بهاری روشن از امواج نور


در زمستانی غبارآلود و دور


يا خزانی خالی از فرياد و شور

 



مرگ من روزی فرا خواهد رسيد:


روزی از این تلخ و شيرین روزها


روز پوچی همچو روزان دگر


سايه ی زامروزها، ديروزها

 



ديدگانم همچو دالانهای تار


گونه هایم همچو مرمرهای سرد


ناگهان خوابی مرا خواهد ربود


من تهی خواهم شد از فرياد درد

 



می خزند آرام روی دفترم


دستهايم فارغ از افسون شعر


ياد می آرم که در دستان من


روزگاری شعله می زد خون شعر

 



خاک می خواند مرا هر دم به خويش


می رسند از ره که در خاکم نهند


آه شايد عاشقانم نيمه شب


گل بروی گور غمناکم نهند

 



بعد من ناگه به یکسو می روند


پرده های تيرهء دنيای من


چشمهای ناشناسی می خزند


روی کاغذها و دفترهای من

 



در اتاق کوچکم پا می نهد


بعد من، با ياد من بيگانه ای


در بر آئینه می ماند بجای


تارموئی، نقش دستی، شانه ای

 



می رهم از خویش و می مانم ز خويش


هر چه بر جا مانده ويران می شود


روح من چون بادبان قايقی


در افقها دور و پيدا می شود

 



می شتابند از پی هم بی شکيب


روزها و هفته ها و ماه ها


چشم تو در انتظار نامه ای


خيره می ماند بچشم راهها

 



ليک ديگر پيکر سرد مرا


می فشارد خاک دامنگير خاک!


بی تو، دور از ضربه های قلب تو


قلب من می پوسد آنجا زير خاک

 



بعدها نام مرا باران و باد


نرم می شويند از رخسار سنگ


گور من گمنام می ماند به راه


فارغ از افسانه های نام و ننگ

 

 

                                     شاعر:فروغ فرخزاد

 

 


 


 

نوشته شده توسط پرهام در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 ساعت 22:19 موضوع | لینک ثابت


 

 

آخر غوغا

 

قسمت میدم به چشمات که واسم عزیزترینه

 

نمی خوام دنیایی باشه اگه چشماتو نبینه

 

 

بی تو حتی واژه ها هم مزه ی غزل ندارن

 

که اگه تنهام بذاری تو رو یاد من بیارن

 

 

یادته بهم میگفتی تو وجودم پر غوغاست

 

بین عقل و منطق من سر تو همیشه دعواست

 

 

وقتی که بهت میگفتم آخرش کیه برنده

 

میگفتی دلت مهمه حرفای منطق چرنده

 

 

تا حالا تو آسمونو بدون ستاره دیدی

 

یا که از نگاه ابری یه سبد ستاره چیدی

 

 

آسمون چشمای من بی تو کم داره ستاره

 

از نگاه ابری من اشکای ترم می باره 

 

 

نمیشه خدا که کور نیست دست تو رو میشه آخر

 

کی میشه مثل من احمق دروغاتو کنه باور

 

 

کسی که عشقو نبینه خم به ابروهاش نیاره

 

قسم راستش هنوزم هوای چشماتو داره

 

 

                                                 شاعر:صبا چهل تنان

 


 

نوشته شده توسط پرهام در سه شنبه بیستم شهریور 1386 ساعت 17:24 موضوع | لینک ثابت


بازهم فروغ فرخزاد.....................

 

قهر



نگه دگر بسوی من چه می كنی؟


چو در بر رقيب من نشسته ای


به حيرتم كه بعد از آن فريب ها


تو هم پی فريب من نشسته ای




به چشم خويش ديدم آن شب ای خدا


كه جام خود به جام ديگری زدی


چو فال حافظ آن ميانه باز شد


تو فال خود به نام ديگری زدی




برو ... برو ... بسوی او، مرا چه غم


تو آفتابی ... او زمين ... من آسمان


بر او بتاب زآنكه من نشسته ام


به ناز روی شانه ستارگان




بر او بتاب زآنكه گريه می كند


در اين ميانه قلب من به حال او


كمال عشق باشد اين گذشت ها


دل تو مال من، تن تو مال او




تو كه مرا به پرده ها كشيده ای


چگونه ره نبرده ای به راز من؟


گذشتم از تن تو زانكه در جهان


تنی نبود مقصد نياز من




اگر بسويت اين چنين دويده ام


به عشق عاشقم نه بر وصال تو


به ظلمت شبان بی فروغ من


خيال عشق خوشتر از خيال تو




كنون كه در كنار او نشسته ای


تو و شراب و دولت وصال او!


گذشته رفت و آن فسانه كهنه شد


تن تو ماند و عشق بی زوال او

 

 

سپيده عشق



آسمان همچو صفحه دل من


روشن از جلوه های مهتابست


امشب از خواب خوش گريزانم


كه خيال تو خوشتر از خوابست



خيره بر سايه های وحشی بيد


می خزم در سكوت بستر خويش


باز دنبال نغمه ای دلخواه


می نهم سر بروی دفتر خويش



تن صدها ترانه می رقصد


در بلور ظريف آوايم


لذتی ناشناس و رؤيا رنگ


می دود همچو خون به رگ هايم



آه ... گوئی ز دخمه دل من


روح شبگرد مه گذر كرده


يا نسيمی در اين ره متروك


دامن از عطر ياس تر كرده



بر لبم شعله های بوسه تو


می شكوفد چو لاله گرم نياز


در خيالم ستاره ای پر نور


می درخشد میان هاله راز



ناشناسی درون سينه من


پنجه بر چنگ و رود می سايد


همره نغمه های موزونش


گوئيا بوی عود می آيد



آه ... باور نمی كنم كه مرا


با تو پيوستنی چنين باشد


نگه آندو چشم شورافكن


سوی من گرم و دلنشين باشد



بی گمان زان جهان رؤيائی


زهره بر من فكنده ديده عشق


می نويسم بروی دفتر خويش


«جاودان باشی، ای سپيده عشق»


 


 

نوشته شده توسط پرهام در دوشنبه پنجم شهریور 1386 ساعت 10:37 موضوع | لینک ثابت


چند شعر از فرخ تميمي

يك شب

نه . امشب اين خيال از سر به در كن

كه بعد از هفته ها  اميد ديدار

 بيايي  ليك  تا صبحم   نماني

 دمي باشي و بگريزي پري وار .

 

خودت گفتي كه يك شب پيشت آيم .

 از امشب فرصتي دلخواه تر نيست .

 ببين شعري برايت ساختم دوش

 بيا نزديكتر تشويشت از چيست ؟

 

برون كن جامه عريان و هوسناك

 برقص و در سرم يادي بیفروز

 دوبازو حلقه كن بر گردن من

 مرا در كوره ي مهرت ، همي سوز .

 

چرا ترسي زن همسايه بيند

كه سر بر سينه ي من مي گذاري ؟

 زنست و فاش سازد از حسادت

 هزاران قصه زين شب زنده داري ؟

 

نمي داني كه شب از نيمه چرخيد

به هر در رو كني كس نيست  بيدار

 و گر بيرون روي افتان و خيزان

 تو را با گزمه ها  افتد سر و كار !

 

اگر از پچ پچ زنها هراسي

چرا آواز شعرم را شنيدي ؟

 چرا هر جا نشستي لب گشودي

 كه يك معشوق شاعر بر گزيدي ؟

 

بگفتي : نامزد ، او مهربانست

اگر پرسيد ديشب با كه بودي ؟

 بگويم سر گذشت  عشق پاكم

 بسازم بهر عشق او سرودي .

 

 در آن گويم اثير گويسوانت

 چو موي آفتاب زرنگارست .

 نفس هاي ترا نوشم كه عطرش

 چو بوي خنده ي صبح بهارست .

 

تو شعر خامشي ، الهام بخشي

من از عشق تو گشتم  نغمه پرداز ...

چو شعر خويش را خوانم به گوشش

 مرا مي بخشد و مي بوسدم باز .

 

چه مي فهمد كه ديشب با تو بودم .

 چه مي فهمد دل هر جايي من

درون سينه ديشب تا سحرگاه

 تپيد از عشق آتش ريز يك زن !

 

 

گل ناز

 در شهر ،‌دلبري كه بخندد به ناز نيست

 عشقي كه آتشم بزند بر نياز نيست

برق صفا نمانده به چشمان دلبران

ديدار هست و ديده ي عاشق نواز نيست

 

 ساقي مريز باده كه مي دانم  اين شراب

 مرد افكن و تب آور و مينا گداز نيست

 رازيست  بر لبم  كه نخواهم سرودنش

 مرديم از اين كه محرم داناي  راز نيست

 

مردم اگر چه قصه ي ما ساز كرده اند

 ما را زبان مردم افسانه ساز نيست

  آن گل به طعنه گفت كه در بزم درد ما

 روي نگار و جام مي و اشك ساز نيست

 

اي تازه گل مناز به گلزار حسن خويش

 ناز اين همه به چهره ي گلهاي ناز نيست

 سوزم چو لاله در دل صحراي زندگي

 نازم  به بخت ژاله كه عمرش  دراز نيست

 

 

مرداب چشم او

 سالي گذشته است

 زان ماجري كه عشق من و او از آن شكفت

 زان شام ها كه شعر فريباي  من شنيد .

 در آن شب اميد .

چشمان او به سبزي  مرداب سبز بود .

در گوش من ترانه نيزار مي سرود

 آغوش مهر او

 گرماي بيكرانه ظهر كوير داشت .

زان ماجراي تلخ

 سالي گذشته است

 با آنكه داستان من و او كهن شده است .

 با آنكه دوستدار شكارم ، ولي هنوز

 هرگاه بر كرانه  مرداب مي رسم ،

با تير سينه سوز

مرغابيان وحشي آن را نمي زنم .

........................

در آن شب اميد

 چشمان او به سبزي مرداب سبز بود !

 

 

پنجره

امشبم اي دختر شاعر پسند

رمز عشق و عاشقي  آموختي .

 شمع عشقم را كه در دل مرده بود

 با  دم گرم فسون افروختي

 

روزگاري  بود كز بيم فريب

 دل نمي بستم  به عشق دختران

 خواهشم  در سينه مي جوشيد  و باز

 مي هراسيدم از اين افسونگران

 

سالها رخسار يك بازيچه را

 اندر آغوش زنان  پرداختم.

هر كجا سوداگري مي يافتم ،

 ساعتي با عشق او مي ساختم .

 

 عشق بازاريم از شهر فريب

همسفر  گرديد و راه آورد بود .

 بستر زنهاي  هر جايي ، مرا

 خوش پناهي  از خيال درد بود .

 

 بسكه ياد بي نشان اين و آن

 در نهفت  خاطرم  آويخته ست

 عشق پاك و شيوه ي دلدادگي

از دل كولي وشم  بگريخته ست .

 

 امشب از نو عشق بي سامان من

 دلبري ديد و سر و سامان گرفت ،

 دست تو ،  زين ورطه  بالايم كشيد

 سالهاي  هرزگي پايان گرفت .

 

وه ! چه مي سوزم از اين عشق بزرگ

 موي خود پيش آر تا بويم به راز .

 دست من بفشار در دست سپيد ،

 آتشم زن ، آتشي دارم نياز !

 


 

نوشته شده توسط پرهام در یکشنبه چهارم شهریور 1386 ساعت 18:26 موضوع | لینک ثابت


چند شعر از ايرج عطايي جنتي تقديم به دوستان عزيزم........

 

اگر چه . . .

اگر چه ...


اگر چه ...


ما رنج برده ایم


ما زخم خورده ایم


ما تا رسیدن بی مرگیِ امید


هر روز مرده ایم .

ما با چراغ کینه


شب را شناختیم


با اسبِ سرخِ حادثه

 
تا قلبِ بی تپشِ مرگ تاختیم .

ما تا شکفتنِ انسان


ما تا دمیدنِ فریاد


ما تا رسیدنِ خورشید


- زنده ایم .

باری ،


اگر چه ...


اگر چه ...

سکوت کن !

 

سکوت کن

سکوت کن

               -  به یادِ آنکه :

                                    -  در سپیده جان سپرد

سکوت کن

سکوت کن

               -  به یاد آنکه :

                                    -  با امید خلق

                                                      -  مرد

سکوت کن

         -  به یاد خشمِ آن شهید سربلند

سکوت کن

         -  به یادِ آنکه :

                               -  عاشقانه

                                             -  زخم خورد

تو از

       -  سکوت

                  -  اگر

                        -  به خشم می رسی

                                                -  سکوت کن

 

از لحظه های آخر


بارانِ گیسوان تو

چه سرخ باز می گردد

از سینه ی شکافته ام

وقتی حریقِ خونضربه های شقیقه ام

بر باد می دهد

گلبرگ های سوخته ی بوسه ی تو را .
 

آواز انفجار

سرد از گلوی پنجره در دود می گذرد

با شب .

 

پروانه های تلخ
از اخترانِ چشم تو پرواز می کنند

وعشق می بارد .

 

بالِ بلند صبح

آغاز می شود

از شانه های زخمیِ باران .
آه

آن شال سرخ کو ؟

 


 

نوشته شده توسط پرهام در یکشنبه چهارم شهریور 1386 ساعت 18:8 موضوع | لینک ثابت


این شانس لعنتی

 

دریچه‌ی جنوبی آسمان بودم


باد از من می وزید


حالا عصرها


جاشوی پیری مرا به لنگرگاه می‌برد


می‌گوید نهنگ بزرگی را گم کرده‌ای


اما من هرگز نهنگی نداشته‌ام


من تنها دریچه‌ی جنوبی آسمان بودم


آوازخوانی گمنام


که طعم دهانش شور بود


با آکاردئونی که تمام آهنگ‌های نسلش را حفظ کرده بود


می‌نشستم روی سکویی


در ابتدای کوچه‌ای که به دریا می‌رسید


هر روز کودک و  مادری از کنارم می‌گذشتند


کودک مرا نشان می‌داد


من و مادر هر دو می‌خندیدیم


دکترم حرف دیگری می زند


: دچار فراموشی مقطعی شده ای :


حاشا می کنم


من هیچ نسبتی با این اقیانوس دراندشت* نداشته ام


من آن گوشه بودم


به حساب نمی‌آمدم


اگر جرمی هست پای من نبوده


به من چه که واژه ها گاهی طعم شراب می‌دهند و گاهی بوی کافور


من هیچ عصرانه‌ی مشترکی


با این اسب‌های سفید


که بی‌دعوت می‌آیند و یکریز گریه می‌کنند نداشته ام


: چایی تان سرد نشود!


لعنت به این شانس


این صندلی راحتی، اصلن هم راحت نیست !


: شما حالتان خوب است ؟!


نگاهتان، ببخشید چایی‌تان سرد نشود!


اینجا کسی بلد نیست بندری برقصد ؟


دلم می‌خواهد جنوبی بخوانم


: اختیار دارید آقا !


شما زمانی اقیانوس بوده‌اید !


اقیانوس ؟!


نه ! من تنها با چتر از خانه بیرون می‌آمدم


و علاقه زیادی هم به ساعت مچی‌ام دارم


پس آن آکاردئون نشانه چی بود ؟!


: حوصله کنید آقا


ما تمام تمام زندگی شما را ضبط کرده‌ایم


یک فیلم بلند که قرار است تمام مردم دنیا آن را ببینند


سر در نمی‌آورم


همه چیز را فراموش کرده‌م


راستی شما نمی‌دانید من چند ساله‌ام


: شما همین امروز صبح به دنیا آمدید آقا


و یک ساعتی می‌شود که مرده‌اید.

                                                                 

 

                                                                                            شاعر:امیرحسین تیکنی
                                                                                       


 

نوشته شده توسط پرهام در یکشنبه چهارم شهریور 1386 ساعت 11:9 موضوع | لینک ثابت


اینم چند شعر از سهراب سپهری بنا به در خواست دوستان عزیز.......

 

روشني، من، گل، آب

ابري نيست

ابري نيست .


بادي نيست.


مي نشينم لب حوض:


گردش ماهي ها ، روشني ، من ، گل ، آب.


پاكي خوشه زيست.

مادرم ريحان مي چيند.


نان و ريحان و پنير ، آسماني بي ابر ، اطلسي هايي تر.


رستگاري نزديك : لاي گل هاي حياط.

نور در كاسه مس ، چه نوازش ها مي ريزد!


نردبان از سر ديوار بلند ، صبح را روي زمين مي آرد.


پشت لبخندي پنهان هر چيز.


روزني دارد ديوار زمان ، كه از آن ، چهره من پيداست.


چيزهايي هست ، كه نمي دانم.


مي دانم ، سبزه اي را بكنم خواهم مرد.


مي روم بالا تا اوج ، من پرواز بال و پرم.


راه مي بينم در ظلمت ، من پرواز فانوسم.


من پرواز نورم و شن


و پر از دار و درخت.


پرم از راه ، از پل ، از رود ، از موج.


پرم از سايه برگي در آب:


چه درونم تنهاست.

Image hosted by TinyPic.com

رو به غروب



ريخته سرخ غروب


جابجا بر سر سنگ.


كوه خاموش است.


مي خروشد رود.


مانده در دامن دشت


خرمني رنگ كبود.

سايه آميخته با سايه.


سنگ با سنگ گرفته پيوند.


روز فرسوده به ره مي گذرد.


جلوه گر آمده در چشمانش


نقش اندوه پي يك لبخند.

جغد بر كنگره ها مي خواند.


لاشخورها، سنگين،


از هوا، تك تك ، آيند فرود:


لاشه اي مانده به دشت


كنده منقار ز جا چشمانش،


زير پيشاني او


مانده دو گود كبود.

تيرگي مي آيد.


دشت مي گيرد آرام.


قصه رنگي روز


مي رود رو به تمام.

شاخه ها پژمرده است.


سنگ ها افسرده است.


رود مي نالد.


جغد مي خواند.


غم بياويخته با رنگ غروب.


مي تراود ز لبم قصه سرد:


دلم افسرده در اين تنگ غروب.

Image hosted by TinyPic.com

روشن شب

روشن است آتش درون شب


وز پس دودش


طرحي از ويرانه هاي دور.


گر به گوش آيد صدايي خشك:


استخوان مرده مي لغزد درون گور.

ديرگاهي ماند اجاقم سرد


و چراغم بي نصيب از نور.

خواب دربان را به راهي برد.


بي صدا آمد كسي از در،


در سياهي آتشي افروخت .


بي خبر اما


كه نگاهي در تماشا سوخت.

گرچه مي دانم كه چشمي راه دارد بافسون شب،


ليك مي بينم ز روزن هاي خوابي خوش:


آتشي روشن درون شب

Image hosted by TinyPic.com

مرز گمشده

ريشه روشني پوسيد و فرو ريخت.


و صدا در جاده بي طرح فضا مي رفت.


از مرزي گذشته بود،


در پي مرز گمشده مي گشت.


كوهي سنگين نگاهش را بريد.


صدا از خود تهي شد


و به دامن كوه آويخت:


پناهم بده، تنها مرز آشنا! پناهم بده.


و كوه از خوابي سنگين پر بود.


خوابش طرحي رها شده داشت.


صدا زمزمه بيگانگي را بوييد،


برگشت،


فضا را از خود گذر داد


و در كرانه ناديدني شب بر زمين افتاد.

كوه از خواب سنگين پر بود.


ديري گذشت،


خوابش بخار شد.


طنين گمشده اي به رگ هايش وزيد:


پناهم بده، تنها مرز آشنا! پناهم بده.


سوزش تلخي به تار و پودش ريخت.


خواب خطا كارش را نفرين فرستاد


و نگاهش را روانه كرد.

انتظاري نوسان داشت.


نگاهي در راه مانده بود


و صدايي در تنهايي مي گريست

Image hosted by TinyPic.com

لحظه گمشده



مرداب اتاقم كدر شده بود


و من زمزمه خون را در رگ‌هايم مي‌شنيدم.


زندگي‌ام در تاريكي ژرفي مي‌‌گذشت.


اين تاريكي، طرح وجودم را روشن مي‌كرد.

در باز شد


و او با فانوسش به درون وزيد.


زيبايي رها شده‌يي بود


و من ديده به راهش بودم:


روياي بي‌شكل زندگي‌ام بود.


عطري در چشمم زمزمه كرد.


رگ‌هايم از تپش افتاد.


همه رشته‌هايي كه مرا به من نشان مي‌داد


در شعله فانوسش سوخت:


زمان در من نمي‌گذشت.


شور برهنه‌يي بودم.

او فانوسش را به فضا آويخت.


مرا در روشن‌ها مي‌جست.


تار و پود اتاقم را پيمود


و به من ره نيافت.


نسيمي شعله فانوس را نوشيد.



وزشي مي‌گذشت


و من در طرحي جا مي‌گرفتم،


در تاريكي ژرف اتاقم پيدا مي‌شدم.


پيدا، براي كه؟


او ديگر نبود.


آيا با روح تاريك اتاق آميخت؟


عطري در گرمي رگ‌هايم جابه‌جا مي‌شد.


حس كردم با هستي گمشده‌اش مرا مي‌نگرد


و من چه بيهوده مكان را مي‌كاوم:


آني گم شده بود.

Image hosted by TinyPic.com

برتر از پرواز



دريچه باز قفس بر تازگي باغ ها سر انگيز است.


اما ، بال از جنبش رسته است.


وسوسه چمن ها بيهوده است.


ميان پرنده و پرواز ، فراموشي بال و پر است.


در چشم پرنده قطره بينايي است :


ساقه به بالا مي رود . ميوه فرو مي افتد.دگرگوني غمناك است.


نور ، آلودگي است. نوسان ، آلودگي است. رفتن ، آلودگي.


پرنده در خواب بال و پرش تنها مانده است.


چشمانش پرتوي ميوه ها را مي راند.


سرودش بر زير وبم شاخه ها پيشي گرفته است.


سرشاري اش قفس را مي لرزاند.


نسيم ، هوا را مي شكند: دريچه قفس بي تاب است.


 


 

 

 

 

 


 


 

نوشته شده توسط پرهام در شنبه سوم شهریور 1386 ساعت 18:17 موضوع | لینک ثابت


بعد تو

 

من غروب خویش را فهمیده ام

حجم درد سینه را سنجیده ام

 

من حضور ابری آیینه را

در نگاه خسته خود د یده ام

 

چون شفق در بستر زخمی خویش

هم صدا با زخم خود روییده ام

 

رویش سبزینه ای در من نبود

من از این بی حا صلی رنجیده ام

 

بعد تو در غربت آدینه ها

من غروب خویش را فهمیده ام

 

حسرت دیدار

 

پشت هر دیوار دل دیوار بود

خستگی سرمایه تکرار بود

 

در مسیر کوچه های انتظار

یادتو بر دوش من آوار بود

 

بعد تو بر آیینه نقشی نبست

آیینه در حسرت دیدار بود

 

زخم های بی کسی بر شانه ام

همچو داغ لاله ها بسیار بود

 

در خیال آبی دستان تو

دست من نیلوفری تب دار بود

 

بغض گریه بر گلوی زخمی ام

چون فشار حلقه های دار بود

 

برده اند هر لاله را در مسلخی

عاشقی هم معنی پیکار بود

 

بعد تو ماندن دگر طرحی نداشت

زندگی در حجم یک پیکار بود

 

 

دور از خیال

 

دور از خیال سبز تو روییده ام زرد

چیزی نمی ماند ز من جز پیکری سرد

 

آشفته تر از چهره دلگیر پا ییز

من بوده ام من بوده ام مغلوب یک درد

 

هر شب به چشمت مینشینم همچو اشکی

میگردی اما از حضورم صبح د لسرد

 

زخمی به حجم کوچ تو در سینه دارم

با من کسی جز غم نشد همراه و هم درد

 

تصویر گنگ خنده ها از گریه ام نیست

با رفتنت بنشسته بر آیینه ها گرد

 

بغضی که دارم در نگاه ابری خویش

سنگین تر از آوار بود بر دوش هر مرد


 

نوشته شده توسط پرهام در شنبه سوم شهریور 1386 ساعت 17:5 موضوع | لینک ثابت


مردن و گم شدن از ماست نه از فاصله ها

 

دل از اینهاست که تنهاست نه از فاصله ها

 

گرچه دیگر همه جا پر زجدایی شده است

 

مشکل از طاقت دل هاست نه از فاصله ها

 

نقش کم رنگ سرابی که گذر گاه من است

 

شاید از چشم تو پیداست نه از فاصله ها

 

همه درها شده بسته ز غم فاصله ها

 

زخم هر عشق ز در هاست نه از فاصله ها

 

گرچه دیگر همه کس سرد شده این یک بار

 

این همه درد نه از ماست نه از فاصله ها

 


 

نوشته شده توسط پرهام در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 ساعت 15:35 موضوع | لینک ثابت


معجزه شو برای من! برای من که خسته ام
برای بغض کهنه ای، که بی صدا شکسته ام

عذاب رخوت ِ تنم، رسيده است به ناکجا
در انتظار مرهم ام، حقيقت ِ ستاره ها

چه عاشقانه مرده ام در انتهای بودنم
غزل غزل ترانه شد! از تو نفس ربودنم

به خواب ِ خوش نمی روم! مگر تو خواب ِ من شوی
به ياد ِ اولين نگاه ، شروع نبض تن شوی

تبلور دعا و نور ، حادثه ی رسيدنی
به اوج ناب ِ آسمان ، معنی ِ پرکشيدنی

تو را به نام آخرَت، تو را قسم به بی زمان
معجزه شو برای من، تو ای نهايت جهان!


این روزها  با تمام ِفانوس شدنم،گم شده ام.....

کاش....!!!

                       کاش..!!!

 

   



 

نوشته شده توسط پرهام در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 ساعت 10:25 موضوع | لینک ثابت


سکوت را می پذيرم

اگر بدانم،

روزی با تو سخن خواهم گفت

تيره بختی را می پذيرم

اگر بدانم ،

روزی چشمان تو را خواهم سرود

مرگ را می پذيرم

اگر بدانم ،

روزی تو خواهی فهميد

که (( دوستت دارم))


 

نوشته شده توسط پرهام در شنبه بیستم مرداد 1386 ساعت 17:6 موضوع | لینک ثابت


وداع

می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ويرانه خويش

بخدا می برم از شهر شما

دل شوريده و ديوانه خويش

می برم، تا كه در آن نقطه دور

شستشويش دهم از رنگ گناه

شستشويش دهم از لكه عشق

زينهمه خواهش بيجا و تباه

می برم تا ز تو دورش سازم

ز تو، ای جلوه اميد محال

می برم زنده بگورش سازم

تا از اين پس نكند ياد وصال

ناله می لرزد، می رقصد اشك

آه، بگذار كه بگريزم من

از تو، ای چشمه جوشان گناه

شايد آن به كه بپرهيزم من

بخدا غنچه شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چيد

شعله آه شدم، صد افسوس

كه لبم باز بر آن لب نرسيد

عاقبت بند سفر پايم بست

می روم، خنده بلب، خونين دل

می روم، از دل من دست بدار

ای اميد عبث بی حاصل


 

نوشته شده توسط پرهام در شنبه بیستم مرداد 1386 ساعت 11:34 موضوع | لینک ثابت


رميده

نمی دانم چه می خواهم خدايا

به دنبال چه می گردم شب و روز

چه می جويد نگاه خسته من

چرا افسرده است اين قلب پرسوز

ز جمع آشنايان می گريزم

به كنجی می خزم آرام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تيرگی ها

به بيمار دل خود می دهم گوش

گريزانم از اين مردم كه با من

بظاهر همدم و يكرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت

به دامانم دوصد پيرايه بستند

از اين مردم، كه تا شعرم شنيدند

برويم چون گلی خوشبو شكفتند

ولی آن دم كه در خلوت نشستند

مرا ديوانه ای بدنام گفتند

دل من، ای دل ديوانه من

كه می سوزی ازين بيگانگی ها

مكن ديگر ز دست غير فرياد

خدارا، بس كن اين ديوانگی


 

نوشته شده توسط پرهام در شنبه بیستم مرداد 1386 ساعت 11:21 موضوع | لینک ثابت


سرزمین احساست زیر بارش درد است ،گونه های زیبایت غم گرفته و زرد است، پشت چشمهای تو آسمان می گرید، لحظه های عمر تو گریه های یک مرد است ،بی کسی ز چشمانت چکه چکه می ریزد، واژه های آوازت مه گرفته و سرد است ،غم مخور که تنهایی این غزل برای تو ،پاره های قلب من با دل تو همدرد است

 

Image hosted by TinyPic.com

چشمان خسته ات،آرام و بي صداست. گويي ز راز تو،آگه فقط خداست. ناگفته هاي تو در سينه ات نهان اما سكوت تو؛ گوياي صد بيان آن گونه هاي تو؛ دشت شقايق است. شرح سكوت تو؛ نشر حقايق است. تنهايي و غريب . در بزم بي كسان رنجيده سينه ات، از ظلم ناكسان گر چه تبسمي بر لب نشانده اي ، در پشت خنده ات، دل خسته مانده اي

Image hosted by TinyPic.com

فکر می کردیم عاشقی هم بچگیست... اما حیف این تازه اول یک زندگیست... زندگی چیزیست شبیه یک حباب... عشق آبادیه زیبایی در سراب... فاصله با آرزو های ما چه کرد... کاش می شد در عاشقی هم توبه کرد

Image hosted by TinyPic.com

شبي پسر کوچکي پيش مادرش که در آشپزخانه مشغول کار بود

رفت و يک برگ کاغذ را به او داد.

مادر دستهايش را تميز کرد و نوشته ها را با صداي بلند خواند.

پسر با خط بچه گانه نوشته بود:

کوتاه کردن چمن باغچه:۳۰۰۰تومان

مرتب کردن اتاق خوابم:۱۰۰۰ تومان

مراقبت از برادر کوچکم:۲۰۰۰ تومان

بيرون بردن سطل زباله:۵۰۰۰ تومان

نمره ي خوبي که امروز تو درس رياضي گرفتم:۶۰۰۰ تومان

جمع بدهي شما به من۱۷۰۰۰تومان

مادر در حالي که به چشمان منتظر پسر نگاه مي کرد

چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت

پشت برگه صورت حساب پسراين عبارت را نوشت :

بابت سختي۹ماه که در وجودم رشد کردي :هيچ

بابت تمام شبهايي که بر بالينت نشستم و برايت دعا کردم :هيچ

بابت تمام عذاب هايي که در اين چند سال برايت کشيدم تا بزرگ شوي :هيچ

بابت نظافت - غذا و اسباب بازي هايت :هيچ

و اگر همه ي اينها را جمع بزني خواهي ديد که

هزينه ي عشق واقعي من به تو هيچ است

وقتي پسر آنچه را که مادرش نوشته بود خواند

در حالي که چشمانش پر از اشک بود و به چشمان مادرش

نگاه ميکرد گفت مامان :

دوستت دارم

آنگاه قلم را برداشت و زير صورت حساب نوشت

پرداخت شد


 

نوشته شده توسط پرهام در شنبه بیستم مرداد 1386 ساعت 11:16 موضوع | لینک ثابت


هوا ترست به رنگ هوای چشمانت

 
دوباره فال گرفتم برای چشمانت

 
اگر چه کوچک و تنگ است حجم این دنیا


قبول کن که بریزم به پای چشمانت


بگو چه وقت دلم را ز یاد خواهی برد


اگر چه خوانده ام از جای جای چشمانت

 
دلم مسافر تنهای شهر شب بو هاست

 
که مانده در عطش کوچه های چشمانت


تمام اینه ها نذر یاس لبخندت


جنون آبی در یا فدای چشمانت


چه می شود تو صدایم کنی به لهجه موج


به لحن نقره ای و بی صدای چشمانت

 
تو هیچ وقت پس از صبر من نمی آیی


در انتظار چه خالیست جای چشمانت

 
به انتهای جنونم رسیده ام کنون

 
به انتهای خود و ابتدای چشمانت


من و غروب و سکوت و شکستن و پاییز


تو و نیامدن و عشوه های چشمانت

 
خدا کند که بدانی چه قدر محتاج ست

 
نگاه خسته من به دعای چشمانت

                                                  


 

نوشته شده توسط پرهام در جمعه نوزدهم مرداد 1386 ساعت 19:5 موضوع | لینک ثابت


 Only Shayan

عاشقت خواهم ماند

 بی آنكه بدانی دوستت خواهم داشت

 بی آن كه بر لب آرم.در دل خواهم گفت

بی هيچ سخنی گوش خواهم داد

بی هيچ اندوهی در آغوشت خواهم گريست

بی آن كه حس كنی در تو آب خواهم شد

 بی هيچ گرمایی كنار آشيانه ی تو آشيانه می كنم

 و فضای آشيانه را پر از ترانه می كنم

می پرسند :

 «به خاطر چه زنده ای؟»

و من برای زندگی تو را بهانه می كنم

Image hosted by TinyPic.com


 

نوشته شده توسط پرهام در جمعه نوزدهم مرداد 1386 ساعت 19:3 موضوع | لینک ثابت


بي تو تنهاترين مسافر ديار عشقم ...

ديشب ترنم باران چشمان پر صداقتت ، متروكه قلبم را به

 لرزه در آورد.

لبخند غمگين ات صومعه وجودم را درهم شكست ...

سكوت سنگين ات رنج قناري هاي در اسارت را به يادم آورد.

آفتاب من غروب نكني كه شاخه آفتاب گرداني ام ، كه به

اميد تو سربر افراشته ام

كاشانه ي من ويران نگردي كه آواره اي بي پناه ام .

در راه مانده ، به اميد رسيدن به كوي تو

بي تو من هيچ ام


 

نوشته شده توسط پرهام در جمعه نوزدهم مرداد 1386 ساعت 19:2 موضوع | لینک ثابت


بی قراری

 وقت قرار این بی قراری بیقرار بی قرارم

روی تاب نشسته ام و تا بیتابیم تابی نیست

نیستی قرار هم نبودنت بود

ونبودنت هم نیست

توی کوچه سیگار نیم سوخته طعم تو می داد

مگر تو نگفته بودی ما در اتفاق به اتفاق رسیده ایم

پس این کدام اتفاق است

که نه بویی از رفتنت هست

و نه عطری از ماندنت

یادت هست

به بیابان زدم که بیابانی باشم

توسعه ی شهر مگر گذاشت

گفتی شهید تو باشم

رفتم و شدم

نوشتند روی خیل عظیم کلمن ها

بنوش به یاد او

امدم تنم را بردارم بروم گورم را پیدا کنم

گیر دادی که شهیدان زنده اند

ماندم

حالا می گویی تن تیر خورده دارم

دارم که دارم ، دوستت

ببین خودم هستم

با قدی متوسط

 چشم هایی که از مرز مشکی بودن گذشته

و مو ها یی که وقت مد موج دارند و وقت جزر آرام آرامند

آرام در گوشی می گویمت

ادامی این شعر شخصی ست

هزار و سیصدو هر چقدر که بود بود

و هر اتفاقی که افتاد افتادیم

از جایی به جایی برای جا به جایی


 

نوشته شده توسط پرهام در جمعه نوزدهم مرداد 1386 ساعت 18:58 موضوع | لینک ثابت


پرخاش نگاهت

پرخاش نگاهت

زمانی که عاشق بودی

مهربانانه فرارم می داد

  

مشکلی نیست!
 

بده بستان که نیست

قسمت زیبای اش اینجاست

که تمام روز های من به تو می رسند

                                             در انتهای گذرشان

 

آخر در مشت هایت

تکه ای از زندگی را پنهان کرده ای

و تقصیر تو هم نیست

که عشق تدریس نمی شود

 

حال،

اینکه برایت می نویسم

بهانه ی با تو بودن است

و گرنه این واژه های نخ نما

که در خمیازه ی کاغذ هم گم می شوند

چه قابل شما را دارد

 


 

نوشته شده توسط پرهام در جمعه نوزدهم مرداد 1386 ساعت 18:49 موضوع | لینک ثابت


يكشب

 

يكشب ز ماورای سياهی ها

چون اختری بسوی تو می آيم

بر بال بادهای جهان پيما

شادان به جستجوی تو می آيم

سر تا بپا حرارت و سرمستی

چون روزهای دلكش تابستان

پر می كنم برای تو دامان را

از لاله های وحشی كوهستان

يكشب ز حلقه ای كه بدر كوبند

در كنج سينه قلب تو می لرزد

چون در گشوده شد، تن من بی تاب

در بازوان گرم تو می لغزد

ديگر در آن دقايق مستی بخش

در چشم من گريز نخواهی ديد

چون كودكان نگاه خموشم را

با شرم در ستيز نخواهی ديد

يكشب چو نام من بزبان آری

می خوانمت بعالم رؤيائی

بر موج های ياد تو می رقصم

چون دختران وحشی دريائی

يكشب لبان تشنه من با شوق

در آتش لبان تو می سوزد

چشمان من اميد نگاهش را

بر گردش نگاه تو می دوزد

از «زهره» آن الهه افسونگر

رسم و طريق عشق می آموزم

يكشب چو نوری از دل تاريكی

در كلبه ات شراره می افروزم

آه، ای دو چشم خيره بره مانده

آری، منم كه سوی تو می آيم

بر بال بادهای جهان پيما

شادان بجستجوی تو مي آيم


 

نوشته شده توسط پرهام در جمعه نوزدهم مرداد 1386 ساعت 18:31 موضوع | لینک ثابت